♨یک فنجون قهوه ی داغ♨
غم هاتو فراموش کن... 
یک کاغذ سفید بردارید و در مرکز آن نقطه ای بگذارید.فرض کنید آن نقطه شما هستید.حالا دایره ای دور آن بکشید.

نام این دایره دایره ی نفوذ است.

در واقع هر مساله که برای شما به راحتی قابل حل شدن است و شمارا به دردسر نمی اندازد،در این دایره قرار      می گیرد. حالا دایره ای بزرگ تر دور دایره ی نفوذ تان بکشید.نام این دایره دایره ی نگرانی است.

وسعت دایره ی نفوذ نشان دهنده ی میزان توان مندی شماست هر چه انسان توام مند تر باشد،یعنی دایره ی نفوذ بزرگ تری داشته باشد،شرایط ومسائل بیشتری در دایره ی نفوزش قرار می گیرد.

دایره ی نفوذ و نگرانی انسان ها باهم متفاوت است،زیرا توان مندی و ظرفیت های افراد متفاوت است.لذا ممکن است یک اتفاق برای یک نفر بحران بزرگی تلقی شود اما همان مساله برای یکی دیگرچیز مهمی محسوب نشود.مثلا ،کودکی را در نظر بگیرید که عروسکش شکسته است.او گریه می کند. بزرگتر ها به او می خندند که برای این مساله ی کوچک گریه می کند . آن ها متوجه نیستند که کودک دارای حلقه ی نفوذ  کوچکی است،لذا بیشتر اتفاقات در خارج حلقه ی نفوذ اش قرار می گیرد.

هر چه بیشتر رشد کنیم و تجربیات بیشتری بدست بیاوریم،دایره ی نفوذمان گسترده تر می شود و در واقع رشد چیزی بیشتر از گسترش دایره ی نفوز ما نیست.

بلوغ مقوله ای مربوط به سن وسال نیست.خیلی ها از نظر سنی بالغ به نظر می رسند اما با کوچک ترین مساله ای از کوره در می روند،افسرده می شوندوماتم می گیرند. زیرا هنوز به رشد واقعی نرسیده اند.

 

[ دوشنبه 1392/10/09 ] [ 4:37 بعد از ظهر ] [ امیر حسین ] [ ]
سال ۱۹۸۲تصمیم گرفتم همه چیز را رها کنم و جهان را بگرم تا در زندگی ام به معنایی دست یابم .

در این سرگردانی دوره ای در هلند در مکانی به نام (کولموس)زندگی کردم.اشخاصی که باهم پیوند داشتند آنجا جمع می شدند.

شبی یک خانوم هلندی از من پرسید که برزیل چگونه جایی است. شروع کردم به صحبت کردن  درباره مشکلاتمان

 و درباره ی فقدان آزادی - در آن زمان تحت یک رژیم نظامی زندگی میکردیم - بدبختی ومشکلات زندگی یک هنرمند.

سپس گفتم:(اما شما در بهترین جای جهان زندگی می کنید زندگی در بهشت چگونه است؟)

خانم هلندی زمان درازی ساکت ماند . سپس ژاسخ داد:

(بدترین جای دنیاست اینجا همه چیز قطعی است نه مبارزه ای هست ونه هیجانی. کاش من هم مشکلات شمارا

 داشتم در این صورت این احساس را می یافتم که بخشی از انسانیت هستم.

[ سه شنبه 1392/10/10 ] [ 11:47 قبل از ظهر ] [ امیر حسین ] [ ]
مردی می میرد و خود را در جایی می یابد که به خیال او دروازه های بهشت است.

راهنمایی به او می گوید که تمام ابدیت را در این جا سپری خاهد کرد و اضافه می کند:

(کار من این است که هر چه شما در خواست می کنید در اختیارتان بگذارم.)

مرد خوش حال می شود. او این را به حساب یک پاداش منصفانه برای آنچه به نظر او زندگی پرهیزگارانه اش در کره

ارض بوده می گذارد.

از این رو شروع به در خواست  چیز های مختلف می کند.اول خیلی محجوبانه اما به زودی درخواست های خود را

بالا می برد تا بالاخره غرق در ارضای امیال خود یکی پس از دیگری می گردد.

پس از این که مدتی بدین روال می گذرد او خود را از این همه خسته و دل زده می بیند و از راهنمای خود می

پرسد:

می توانی ترتیبی بدهی که نگاهی به کره ی خاکی بیفکنم.

راهنمای او این ترتیب را می دهد. بعد از این که مرد انسان ها را می بیند که در حال دست و پنجه نرم کردن با

 فشار ها و سختی زندگی هستند باشور و شوق جدیدی به شادی های خود باز می گردد.

اما بعد از مدتی غرق شدن در لذات خویش  دیگر آن مرد احساس می کند که به راستی از این وضع خسته شده

 است. از این رو به راهنمای خود می گوید: این بار من یک خواهش نا معقول تر دارم می توانی ترتیبی بدهی که من مدتی به جهنم نگاه کنم ؟

و راهنما تعجب زده پاسخ می دهد:( مگر فکر می کنی کجا هستی؟)

 

[ سه شنبه 1392/10/10 ] [ 11:25 قبل از ظهر ] [ امیر حسین ] [ ]
می گویند که در روز قیامت هر کسی اجازه خواهد یافت تا بدبختی ها و مصیبت های خود را از درخت عظیمی به نام دخت غم و اندوه آویزان کند.

پس از آن که همه شاخه ای یافته و بدبختی ها و مصیبت های خود را از آن آویزان کردند هر کسی حق خواهد

 داشت که گرداگرد درخت گشته و آن دسته از بدبختی ها و مصیبت ها را برای خود انتخاب کند که به بقیه ترجیح

می دهد.

در پایان  هر کسی بدبختی ها و مصیبت های خود را به بدبختی ها ومصیبت های دیگران ترجیح داد. و آزادانه همان

 هایی را انتخاب خواهد کرد که خود بر شاخه ای آویزان کرده بود.

     

 

[ سه شنبه 1392/10/10 ] [ 10:33 قبل از ظهر ] [ امیر حسین ] [ ]
طبق گزارش صاحبنظران و محققین مه غلیظی به عمق یک صد فوت که دور تا دور هفت ساختمان بزرگ شهر را

می گیرد.

این مه  از آبی کم تر از یک لیوان آب خوری تشکیل شده.

این مساله را می توان با عمق مسائل نگران کننده ای که زندگی را فرا گرفته مقایسه کرد.اگر قادر به دیدن آینده

 باشیم و اگر بتوانیم مشکلات را آن طوری که واقعا هستند ببینیم.

مشکلات نه تنها نخواهند توانستن مارا نسبت به دنیا و حتی به زندگی کور کنند بلکه خواهیم توانست مشکلات را

 به همان اندازه و بعد واقعی شان مشاهده کنیم.

علاوه بر این اگر همه آن چیزهای نگران کننده ی زندگی را به اندازه ی واقعی خود تقلیل دهیم احتمال دارد که

بتوانیم همه ی آن ها را در یک لیوان آب خوری جای دهیم.

[ دوشنبه 1392/10/09 ] [ 11:17 بعد از ظهر ] [ امیر حسین ] [ ]

خدا را شکر که دختر نوجوانم از شکستن ظرف ها شاکی است این یعنی او در خانه است و در خیابان پرسه نمی زند.

خدا را شکر که مالیات می پردازم این یعنی شغل و در آمد دارم.

خدا را شکر که باید ریخت و پاش های بعد از میهمانی را جمع کنم این یعنی در میان دوستان بوده ام.

خدا را شکر که لباس هام برایم کمی تنگ شده این یعنی غذای کافی برای خودن دارم.

خدا را شکر که در پایان روز از خستگی از پا می افتم این یعنی توان سخت کار کردن را دارم.

خدا را شکر که باید زمین را بشویم و پنجره را پاک کنم این یعنی خانه ای دارم.

خدا را شکر که در مکانی دور جای پارک پیداکردم این یعنی هم توان راه رفتن دارم وهم اتومبیلی دارم.

خدا را شکر که سر و صدای همسایه ها را می شنوم این یعنی می توانم بشنوم.

خدا را شکر که این همه شستنی و اوتو کردنی دارم این یعنی من لباس برای پوشیدن دارم.

خدا را شکر که هر روز صبح زود باید با زنگ ساعت بیدار شوم این یعنی به یاد می آورم که اغلب اوقات سالم هستم.

خدا را شکر که خرید هدیه ی سال نو دستم را خالی می کند این یعنی عزیزانی دارم که می توانم برایشان هدیه ببرم.

خدا را شکر

[ دوشنبه 1392/10/09 ] [ 10:58 بعد از ظهر ] [ امیر حسین ] [ ]
روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد. شخصی نشست وساعت ها تقلای پروانه را تماشاکرد. ناگهان تقلای پروانه متوقف شدو به نظر می رسید که خسته شده است و دیگر نمی تواند به تلاش ادامه بدهد.

آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کند و با برش قیچی سوراخ را گشاد کرد.

پروانه به راحتی از پیله خارج شد. اما جثه  اش ضعیف و بال هایش چروکیده بود.آن شخص به تماشای پروانه

ادامه داد. او انتظار داشت پر پروانه گشوده شود و از جثه او محافظت کند.اما چنین نشد و در واقع پروانه ناچار شد تمام عمر به روی زمین بخرد و هرگز نتوانست با بال هایش پرواز کند.

آن شخص مهربان نفهمید که محدودیت پیله و تقلای خارج شدن از آن را خدا برای پروانه قرار داده بود.تا به

وسیله ی آن ، مایعی از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پیله به آن امکان پرواز دهد.

گاهی اوقات در زندگی فقط نیاز به تقلا داریم. اگر خداوند مقرر می کرد که بدونه هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج

می شدیم و به اندازه ی کافی قوی نمی شدیم و نمی توانستیم پرواز کنیم.

     

[ دوشنبه 1392/10/09 ] [ 8:58 بعد از ظهر ] [ امیر حسین ] [ ]
پادشاهی جایزه بزرگی برای هنرمندان گذاشت که بتوانند بهترین آرامش را به تصویر بکشند.

نقاشان بسیاری از آثار های خود را به قصر فرستادند. آن ها تصاویری از جنگل به هنگام غروب،رود هایآرام،کودکانی

که در خاک می دویدند،و قطرات شبنم بر روی گلبرگ های سرخ.

پادشاه تمام تابلو ها را برسی کرد. اما سرانجام دو تابلو را انتخاب کرد. اولی تصویر دریاچه آرامی است که

کوه های عظیم و آسمان آبی را در خود منعکس کرده بود. در جای جایش می شد ابر های کوچک و سفید را دید و اگر دقیق نگاه می کرد در گوشه ی چپ دریاچه خانه ی کو چکی وجود داشت.پنجره اش باز بود و از دودکش آن دود برمی خواست.

تصویر دومی کوه ها را نشان می داد ، اما کوه ه ها نا هموار بودند ،قله ها تیز و دندانه ای بودند،آسمان بالای کوه ها

 بی رحمانه سیاه بود و ابر ها آبستن آذرخش، تگرگ و باران سیل آسا بود.

این تابلو با تابلو های دیگر هیچ هماهنگی نداشت. اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد در بریدگی سخره ای،

جوجه پرنده ای را می دید،آن جا در میان غرش وحشیانه ی طوفان،جوجه گنجشکی آرام نشسته بود.

پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده ی مسابقه ی تصویر آرامش،تابلو ی دوم است. وبعد توضیح دادکه:

آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سروصدا ، بی مشکل،بی کار سخت یافت شود،چیزی است که می گذارد در میان شرایط سخت،آرامش در قلب ما حفظ شود،این تنها معنی آرامش است.

      

[ دوشنبه 1392/10/09 ] [ 8:26 بعد از ظهر ] [ امیر حسین ] [ ]
وقتی خودم را از ساختمان پرتاب کردم ...

در طبقه دهم زن و شوهر به ظاهر مهربانی را دیدم که با خشونت مشغول دعوا بودند.

در طبقه نهم پیتر قوی پنجه را دیدم که داشت گریه می کرد.

درطبقه هشتم الکس گریه می کرد.چون نامزدش ترکش کرده بود.

درطبقه هفتم جک را دیدم که داشت دارو ضد افسردگی هر روزه اش را می خورد.

درطبقه ششم هنگ بیکار را دیدم که مثل هر روز هفت روز نامه خریده است و دنبال کار می گردد.

درطبقه پنجم وانگ به ظاهر ثروتمند رادیدم که در خلوت خود به حساب بدهکاری هایش می رسید.

درطبقه چهارم رز را دیدم که با نامزدش کتک کاری می کند.

درطبقه سوم پیر مردی را دیدم که در انتظار است که کسی به دیدنش بیاید.

درطبقه دوم لی لی را دیدم که چشم به عکس شوهرش که از سه ماه پیش مفقود شده است زل زده است.

قبل از پریدن  فکر می کردم از همه  بیچاره ترم. اما حلا می دانم که هر کس گرفتاری و نگرانی های خودش را دارد.

بعد از دیدن همه دیدم که وضع من آن قدر هاهم  بد نبود.

حالا به کسا نی که دارند همین الان  به من نگاه می کنند فکر می کنم. آن ها بعد از دیدن من با خودشان فکر

می کنند که  وضع شان آن قدر هاهم بد نیست.

 

 

 

 

[ دوشنبه 1392/10/09 ] [ 7:45 بعد از ظهر ] [ امیر حسین ] [ ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

هدف من از راه اندازی این وبلاگ، ارائه ی مطالبیه که تو زندگی بهم کمک کرده و تونستم با اونا به آرامش برسم.
*´*•.¸¸.•**´*•.¸¸.•**´*•.¸¸.•*
*´*•.¸¸.•**´*•.¸¸.•**´*•.¸¸.•*
….♥
…..♥
…♥
..♥
..♥
….♥
…….♥
………♥
………..♥
…………..♥
…………….♥
………………♥
………………..♥
………………….♥
……………………♥
………………………♥
………………………..♥
………………………….♥
……………………………♥
……………………………..♥
……………………………….♥
…………………………………♥
…………………………………♥
……………………………….♥
……………………………..♥
……………………………♥
…………………………♥
……………………….♥
…………………….♥
………………….♥
………………♥
………….♥
………♥
……♥
…..♥
……♥………………….♥…♥
……….♥………….♥…………♥
…………..♥…..♥………………♥
……………….♥………………..♥
…………….♥……♥…………..♥
…………..♥………….♥….♥
………….♥
………..♥
……….♥
………♥
………♥
……….♥
…………..♥
……………….♥
……………………..♥
………………………….♥
……………………………♥
……………………………♥
…………………………♥
…………………….♥
………………♥
………….♥
…….♥
…♥
.♥………………………..♥….♥
♥……………………..♥………..♥
.♥………………….♥…………….♥
..♥……………….♥………………♥
…♥………………………………♥
…..♥…………………………..♥
……..♥…………………….♥
………..♥……………….♥
…………..♥…………..♥
………………♥…….♥
…………………♥..♥
*´*•.¸¸.•**´*•.¸¸.•**´*•.¸¸.•*
*´*•.¸¸.•**´*•.¸¸.•**´*•.¸¸.•*
لینک دوستان
پيوندهای روزانه
آرشيو مطالب
امکانات وب



کد تغییر شکل موس

تماس با ما